گل پسر من علي گل پسر من علي ، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 15 روز سن داره
محمد سبحان گلممحمد سبحان گلم، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 15 روز سن داره
مجتبی جانممجتبی جانم، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 15 روز سن داره

♥♥♥خود عشق♥♥♥

این چند روز تعطیلی

جدیدا یه مسجدی نزدیک خونمون پیدا کردیم و با علی کوچولو شبا میریم و نماز جماعت می خونیم .شب سه شنبه هم رفتیم در راه برگشت از مسجد به علی قول دادم شام که درست کردم بریم پارک شعبانیه . ساعتای 10 بود که رفتیم تا بابا بعد تعطیل کردن بیاد دنبالمون . بابا به موبایلم زنگ زد که قراره مهمون بیاد خونمون ، چون پارک بودم بابا مهمانی را برای فردا شب گذاشت (چون تا میرسیدم خونه دیروقت می شد) اون شب بابا ساعتای 11:30 اومد دنبالمون بریم خونه . در مسیر رفتن به سمت ماشین یکی از دندونای  بابا که پیچ شده بود در اثر عطسه بیرون پرت شد و دندون جلوی بابا افتاد . حالا ما هم توی تاریکی بیا بگرد و پیدا کن .آخه سه روز پشت سر هم تعطیل بود ( امان از این دکترا که...
17 خرداد 1393

عکسای جشن دایی

مونده بودم عنوان مطلب را چی بنویسم . یه جوری نوشتم که بعدا بخوام ببینم ، راحت پیدا کنم . شب عید مبعث دایی روبروی آژانس شیرینی و شربت تعارف میکردند و یک جشن کوچیک برگزار کرده بودند، ما هم با مامان و خاله رفتیم (خانوم دایی اون شب شیفت بودند ) . (داداش جان انشاالله قبول باشه) شرمنده که با تاخیر گذاشتم . اون شب شور و شوق و بوی سپند و آهنگای مربوط به مبعث که پخش میشد حس خوبی بهمون داده بودبرا همین بیشتر فیلم گرفتم تا عکس . ...
17 خرداد 1393

آبشار چهارده

دیروز جمعه هوس توت کرده بودم . بابا مرتضی ما رو برد باغ اکبریه و حسابی به ما توت داد ( جای همتون خالی ) علی آقا بر فراز درخت توت برای صرف نهار رفتیم آبشار چهارده . ( برای اولین بار بود که آبشار را دیده بودم ) خیلی جای بکری بود . اینجا علی آقا دارن برای مورچه ها خونه درست میکنن . بعد همش میگفت مامان تو چشم هاشون مگه خاک نمیره ... چه طوری می بینن ؟؟؟؟ خانواده ما   ...
3 خرداد 1393

سفره خانه بابا حاجی

جمعه 26 اردیبهشت دایی مصطفی ما را دعوت کرد . ما هم که سرمون میگرده برا بیرون رفتن قبول کردیم . دایی نهار ما را برد بابا حاجی . رستورانی که حالت سنتی داره ( من قبلا مجردی رفته بودم) .   چون رستوران حالت سنتی داشت ، در و دیوار را هم به همین صورت در آوردن . تا حالا قیمت این غذاها را میدونستید ؟؟؟؟ خیلی جالبه .... علی می گفت این اسباب بازیه .... بچم نمیدونه یه زمانی تلوزیون بوده کی فکر میکرد اینقد زود هادی هدی هم به تاریخ بپیوندند بعد صرف نهار رفتیم بند دره ... خانوم دایی علی را از بند دره ترسونده بود که اگه فضولی کنه از توی آب اژدها درمیاد .   علی با...
3 خرداد 1393

علی و گل محمدی

یه روز زیبای بهاری آقا پسملی من پیشنهاد داد ، مامان بریم قدم بزنیم . من هم قبول کردم . گل پسری هم تا گلای محمدی را دید ، اسرار کرد برام گل بکن . منم بهش گفتم هر موقع بو کردی باید صلوات بفرستی . اون هم باور نمی کنید هر موقع بو میکرد ، صلوات می فرستاد .     ...
3 خرداد 1393